تبليغاتX
کلبه عشق یلدا و بهروز

کلبه عشق یلدا و بهروز

میمیرم برات

  

   

 

من با خنده های تو دیوونه بازی میکنم

تو بگو دوست دارم من تورو رازی میکنم


من میخوام قد یه دنیا منو دوس داشته باشی

چون میمیرم اگه تو یه روز ازم جدا بشی


من موتونم موهاتو شونه کنم با گریه هام

تو فقط بگو دوسم داری همین بسه برم

من میتونم لالایی بگم برات از راهه دور

بشمرم ستاره هاتو از یکی تا صد کرور


تا بگی دوست دارم دیوونه بازی میکنم

بگو آره عسلم من تورو رازی میکنم


شاید این خیلی زیاده که دوسم داشته باشی

میتونی بزاری گریم بگیره رها بشی


من میخوام با اسب بالداره قشنگه قصه ها

دو تایی با هم بریم از سرزمین آدما


پی بگو دوسم داری تا من بیام از راه دور

دور بشیم از آدما , هزار هزار کرور کرور


تا بگی دوست دارم دیوونه بازی میکنم

بگو آره عسلم من تورو رازی میکنم

 

  

 

وقت لالایی گفتنه , تا خوب بخوابی عشق من

عشق و به پاهات میریزم , شبت بخیر عزیزم
 

من میرم از کناره تو , اما تو خوب بخواب خانوم

ای گل سرخ پاییزم , شبت بخیر عزیزم


من برگِ کرم خورده ام و تو غنچه سرخی هنوز
 
حیِفِ حروم من بشی , حیفِ به پایه من نسوز


اینجوری راحت تری و منم فقط اشک میریزم

خوب بخوابی عروسکم , شبت بخیر عزیزم


برای آخرین دفعه بخواب بهونه ای نگیر

این آخرین بوسَرو یادگاری از من بپذیر


بوسه به پاهات میریزم
 
شبت بخیر عزیزم


میرم تا راحتت کنم , تا غم هم آغوشت نشه

به گریه هام نگاه نکن , عشقم فراموشت نشه


عشق و به پاهات میریزم

شبت بخیر عزیزم
 
 
 
   
 

آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی


آرامش پس از شب توفان من تویی


حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح


زیباترین بهانه ایمان تویی


احساسهایی از متفاوت میان ماست


آباد از توام من و ، ویران من تویی


آسان نبود گرد همه شهر گشتنم


آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی


پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز


در سینه من ، آتش پنهان من تویی


هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم


رمز طلسم بسته چشمان من تویی


هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است


تنهای من ! نهایت عرفان من تویی

 

 

 

كاش مـي شـد در كنـارت


عاشـق و ديوانـه بـودن

بـا دل مســت و خرابـت

همدل وهـم خانـه بـودن


كاش مـي شـد در خيالـم

خـواب ورويـاي توديـدن

در دل شـب مسـت بــودن

چشـم زيبـاي تـو ديـدن


كاش مـي شـد از نگاهـت

پل بـه دنيـاي دلـت زد

مست چشمـان تـو بـودُ

بوسـه نـاغافلــت زد
 
 
   
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط بهروز  | 

تا ابد دوستت خواهم داشت.

              
اگر مي داد ليلي كام مجنون

كجا افسانه مي شد نام مجنون

هزاران دل به حسرت خون شد از عشق

يكي در اين ميان مجنون شد از عشق

در اين آتش هر آن كس بيشتر سوخت

چراغش در جهان روشنتر افروخت

نواي عاشقان در بينوايي است

دوام عاشقي ها در جدايي است
 
 
 
 
 
دیگر نه تیغ تو ، نه من و زخم کاری ام
 

من از تمام خاطره های بد عاری ام
 


آماده ام که باز تو را عاشقت کنم،
 

لطفا نخواه باز مرا باز داری ام!
 


آخر به جز حضور تو هرگز کسی مرا
 

آرام تر نمی کندم وقت زاری ام
 


( هیچ از تو انتظار تسلی نمی رود،
 

تنها « بمان» کنار من و شرمساری ام!)
 


با این که هیچ وقت نگفتی که عاشقی
 

هر لحظه، مثل عشق، می آیی به یاری ام
 



این بار آخر است که اخطار می کنم:
 

« بی دست و پا نباش، بگو دوست داری ام!»
 
 
 
 
 
 
 
داشتم از این شهر میرفتم


صدایم کردی


جا ماندم


از کشتی ای که رفت و غرق شد


البته...


این فقط می تواند یک قصه باشد


در این شهر دود و آهن


دریا کجا بود


که من بخواهم سوار کشتی شوم و...


تو صدایم کنی


فقط می خواهم بگویم


تو نجاتم دادی


تا اسیرم کنی

 
 
 
 
 
اگرچشمانم را كور كني تو را مي بينم

اگر گوشهايم را ببري باز هم تورا مي شنوم

اگر پاهايم را قطع كني باز به سوي تو مي آيم

اگر دستانم را قطع كني با قلبم تو را در آغوش مي كشم

اگر قلبم را بدري مغزم برايت مي تپد
 
 
 
 
 
 
 
تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
 
تا کجا بی خبر از حال تو باشم
 
مگه میشه از تو دل برید و دل کند
 
بگو می خوام تا ابد مال تو باشم
 
از کسی نیس که نشونی تو نگیرم
 
به تو روزی میرسم من که بمیرم
 
هنوزم جای دو دستات خالی مونده
 
تا قیامت توی دستای حقیرم
 
خاک هر جاده نشسته روی دوشم
 
کی میاد روزی که با تو روبرو شم
 
من که از اول قصه گفته بودم
 
غیر تو با سایه م نمی جوشم
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط بهروز  | 

ازرویم این است : تا ابد تو را داشتن

 

 

به سينه مي روم اگر امر به رفتنم كني


حرف نمي زنم اگر حكم به مردنم كني



تويي همان كه بي چرا دلم اجابتش كند


چون وچرا نمي كنم خسته اگر تنم كني



تمام اختيار من در اختيار چشم توست


آينه مي شوم اگر نظر به آهنم كني



تو هر چه مي زني بزن به قلب من كنايه اي


ناله نمي كنم اگر خنده به شيونم كني



اگرچه باغ قلب من تشنه ي نوبهار بود


سبز شوم اگر خزان راهي گلشنم كني



به جاي نقش روي تو رنج كشيده اين دلم


چه مي شود تو يك نظر به اين شكستنم كني



هميشه دشمن دلم سكوت سرد سايه هاست


كاش تو نور و روشني نصيب دشمنم كني

 

 

  

 

دل ُ روزنامه پيچيدم ، توي جعبه اي گذاشتم...

خوب و محكم اونو بستم ، راه ديگه اي نداشتم

بردمش اداره ي پست ، دادمش برات بيارن...

دل ُ تحويل نگرفتن ، پيش ِ بسته ها بزارن

گير دادن دلت بزرگ ِ ، نمي شه اونو فرستاد...

مونده بودم چه كنم من ، دل من ياد تو افتاد

ياد ِ اون روزي كه قلبت يه دفعه مثه يه سنگ شد...

خاطراتت يادم اومد، دل ِ من دوباره تنگ شد

حالا من اين دل ِ تنگ ُ ميدمش برات بيارن...

اين دفعه مي شه فرستاد ، انگاري حرفي ندارن

دل ِ من قد ِ يه دنيا تو رو دوست داره هميشه...

پيش ِ من باشي، نباشي، عاشق ِ هيشكي نمي شه
 
 

          

 

یه نصیحت    :       مواظب خودت باش

   یه خواهش   :       اصلا عوض نشو

   یه آرزو               فراموشم نکن

   یه دروغ              دوستت ندارم

   یه حقیقت     :       دلم برات تنگ شده

   یه رویا          :        تو رو داشتن

 

 

اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن



با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن



زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن



زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن



مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت



از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن



دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار



اين شرر از من مگير از نو سياه پوشم مكن



چون صبا در جستجو خود به هر سويم مكش



همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن



اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز



هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن

 

 

 

چند تا مداد رنگی, یه دفتر و یه عاشق


 

در یا کشید و یه ماهی, با دو تا دل تو یه قایق


 

دل ها رو آبی کشید دریا رو با سرخی خون


 

ابرا رو با بنفش زرد, خورشید و با زرد جنون


 

رو آب دریا گل کشید, رنگین کمون تو آسمون


 

با صورتی یه پل کشید, ماهی رو برد به کهکشون


 

دل های تو قایق سبز می گفتن و می خندیدن


 

دنیا رو از دریچه ی چشم های عاشق می دیدن


 

بیاین ما هم دنیارو رنگ یه رنگی بزنیم


 

سیاهی ها رو پاک کنیم به جاش قشنگی بزنیم
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط بهروز  | 

خیلی دوستت دارم یلدا

            

 

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد



آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد



تو که نزدیک تر از من به منی می دانی



دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد



هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم



از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد



دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق



بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد



ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را



غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد
 
 
  
 
قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم


جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم


قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این


اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین


قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم


دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم


می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور


برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور


روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم


دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم
 
 
 
 
        
 
 
صدای پات منو می کشه


تب نگات منو می کشه


تو دل دل ثانیه هات، عطر هوات منو می کشه


می خونمت نفس نفس، رنگ لبات منو می کشه

کاش قفسم می شدی، همنفسم می شدی


پس می زدی غم منو ، آتش بسم می شدی




بیا بشین پیش روم، نذار بره آبروم


بیا تو ساعت عشق، شرمو بگیرش از روم




بیا به حرمت بوسه، حبس کنیم نفسو


به اسم اولین عشق، لمس کنیم هوسو



شاید بمونه تو نگام،تا آخرین نفس برام


شاید بمونه تو صدام، اسم تو تنها کلام



بیا به حرمت بوسه، حبس کنیم نفسو


به اسم اولین عشق، لمس کنیم هوسو.
 
 
  
 
کودکی، دخترکی ، موقع خواب


سخت پاپیچ پدر بودو از او می پرسید


زندگی چیست؟


پدرش از سر بی صبری گفت


زندگی یعنی عشق


دخترک با سر پر شوری گفت


عشق را معنی کن!


پدرش داد جواب: بوسه گرم تو بر گونه من


دخترک خنده برآورد ز شوق


گونه های پدرش را بوسید


زان سپس گفت:


پدر ... عشق اگر بوسه بود.. بوسه هایم همه تقدیم تو
  باد

      
 
 
تو در یاد من حتی اگر از دیده پنهانی

 
 
چنان خورشید ابرآلود پنهانم نمی مانی

 
 
تو را دارم به رویایم تو را خوانم به دنیایم

 
خیالم با خیالت عالمی دارد نمی دانی
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط بهروز  | 

ı kıss yalda

        

توی دنیا چی می خوای به پات بریزم
 

 همه هستیمو من به سرا پات بریزم

 

 لب پر خنده می خوای بیا لبهام مال تو

 

چشم پر گریه می خوای هر دو چشمام مال تو

 

بیا تا برات بگم من وجودم مال تو بذار تا فدات بشم

 

من غرورم مال تو اگه بازیچه می خوای بیا قلبم مال تو

 

 اگه رودخونه می خوای سیل اشکام مال تو

 

 چرا من بی تو بمونم نمی دونم

 

نمی تونم واسه ی زندگی کردن تو را می خوام

 

 خوب می دونم تو بدون عشقم تو هستی برا من زندگی

 

 هستی تو بدون عشقم تو هستی برا من زندگی هستی...

 

 

چگونه فراموشت کنم تو را...
 

 که از خرابه های هرزگی به قصر سپید عشق هدایتم کردی

 

 و عاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی

 

 آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی

 

 و برای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی

 

 و با صداقت عاشه انه ات دلش را به درد آوردی

 

 چگونه فراموشت کنم تو را...

 

 

 

نازنينـــــــــــــــــــم !

 

بي تو اينجا نا تمام افتاده ام

 

پخته اي بودم که خام افتاده ام

 

گفته بودي تا که عاقلتر شوم

 

آه ، مي خواهي مگر کافر شوم

 

من سري دارم که مي خواهد کمند

 

حالتي دارم که محتاجم به بند

 

کاشکي در گردنم زنجير بود

 

کاشکي دست تو دامنگيربود

 

عقل ما سرمايه دردسر است

 

من جهان را زير وبالا کرده ام

 

عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام

 

من دگر از هر چه جز دل خسته ام

 

عهد ياري با دل دل بسته ام

 

بر لب تو خنده مجنوني ام

 

خنده تو رنگي از دلخونيم   


 

 

                                      

       

             

 

   

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط بهروز  | 

از آهِ سردت آسمون می لرزه
 
 
دل از سکوت جادویت می ترسه
 
 
 
برام بگو تموم قصه هاتُ
 
 
که بشکنی طلسم اون لباتُ
 
 
کی بهتر از من با تو همزبونه
 
 
قصه های نگفته اتُ می دونه
 
 
کی شونه هاش مرهم گریه هاته
 
 
می شکنه اما تا ابد باهاته
 
 
منم که بی تو گل بی بهارم
 
 
بمون ، نذار بریزه برگ و بارم
 
 
منُ صدا کن که برات بمیرم
 
 
ترانه هامُ از تو یاد بگیرم
 
 
منُ صدا کن ، میخوام صدای بارون
 
 
بشه گم تو صداتُ بره از یاد ناودون
 
 
منُ صدا کن ، ولی نگو نمی شه
 
 
بذار یکی بمونیم واسه هم تا همیشه
 
 
         

بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي


ميدونم خوب ميدوني تو تار و پود و ريشمي



تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده من


چرا من نگذرم از يك پوست و خون به اسم تن



 

تو خيالم هم نبود دوباره عاشقي كنم


ممنونم اجازه دادي باتو زندگي كنم



نميدونم چي بگم كه باورت بشه جونمي


توي اين كابوس درد روياي مهربونمي



ميدوني باتو پرم از شعر و ستاره


ميدوني بي تو لحظه حرمتي نداره


ميدوني در تو اين خدا بوده كه


تونستته گل عشقو بكاره



وقتي حتی پيشمي دلم برات تنگ ميشه باز


عشق تو تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز


ببه جون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم


نميدونم چي ميشه بدجوري گوشه گير مي شم



ممنونم كه بچه بازي هامو طاقت مي كني


هرچقدر بد ميشم اما تو نجابت مي كني



هركجاي دنيا باشم بامني و درمني


نگران حال و روزم بيشتر از خود مني



ميدوني باتو پرم از شعر و ستاره


ميدوني بي تو لحظه حرمتي نداره


ميدوني در تو اين خدا بوده كه


در تو تونستته گل عشقو بكاره

 

                


 

من امشب درس غم را از لب پیمانه می خوانم

 

سرود گریه ام را با دل دیوانه می خوانم

 

من امشب تا سحرگاه می نشینم در دل شب

 

غزلهای غم خود را یک به یک مستانه می خوانم.

 

غم امشب هر چه می گوید حقیقت دارد

 

نه او افسانه می گوید ، نه من افسانه می خوانم....

 

زیر بارون توی سرما


مثل اون پری رویا


توی دریای خیالش


غرق خاطرات یارش


دلش انگار که خزون بود


اون چشاش کاسه خون بود


روی تیکه های قلبش


لحظه هاش بی حس و جون بود


چه پریشون تو خیابون


راه میرفت به زیر بارون


خسته از یه حس کهنه

 
تو سکوت هرچی غصه

 
مث دیروز و پریروز


گم می شد تو باغ قصه

 
مونده بین یه دوراهی

 
تو سراب چشم براهی


مونده با پاهای خسته


منتظر برات نشسته

 

 

          

وقت رفتن نمی خوام ببینمت

می دونم ببینمت کم می یارم

اگه یک لحظه فقط نگام کنی

دلمو پشت سرم جا می زارم

اگه خون سرد نگام به دل نگیر

دل تو یه روز ازم خسته می شه

اگه اسم رو فقط صدا کنی

راه رفتن واسه من بسته می شه

وقت رفتن نباید گریه کنی

این جوری دلم برات تنگ نمی شه

می دونم هر جای دنیا که باشم

تو دلم عشق تو کم رنگ نمی شه

اگه خون سرد نگام به دل نگیر

دل تو یه روز ازم خسته می شه

اگه اسمم رو فقط صدا کنی

راه رفتن واسه من بسته می شه


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط بهروز  | 

قدم اول

 

اگر عاشق شدم تو نزار که بی تاب بمونم

 

لالایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم

 

دارم برات شعر میخونم شاید به یادم بمونی

 

فقط یه چیز ازت میخوام همیشه عاشق بمونی

 

دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود

 

واژه ها را ولش کنیم عشقمو از چشام بخون

 

                

 

در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم
 
 
در بي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم
 
 
در حال خنديدن بودم كه به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه كردم
 
 
در حين دويدن در كوچه هاي زندگي بودم كه ناگاه به ياد لحظه هايي كه
 
 
بودي و اكنون نيستي ايستادم و آرام گريه كردم
 
 
ولي اكنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي كه به
 
 
خاطرت اشك هايم را قرباني كردم
 
 
            
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط بهروز  | 

اغاز

سلام

 

من زندگیم رو وجود دختری دیدم به نام یلدا

 

                                   

 

میخوام در این وبلاگ وفاداریم رو بهش ثابت کنم.

 

                    

 

از همه دوستان  میخوام من رو یاری کنند.

 

                            

 

میخوام بگم

 

 که من بی یلدا نه اغازم نه پایانم

 

اوست اغاز روز بودن من

 

                                           

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط بهروز  |